پنج شنبه شب بود
بابام اومد تو اتاقم داشتم گریه می کردم
هر جوری بود اشکامو پاک کردم اما چشمای من موقع گریه کردن
خعععلی سرخ می شن.(پس مطمئن بودم بابام می فهمه)
بابام گفت میتونم بشینم پیشت؟
تو دلم گفتم آخه پدر من این دیگه اجازه می خواد؟
گفتم بلهههههه
گفت می خوام باهات حرف بزنم نه نصیحتت می کنم نه هیچی
دیدم حالت چند وقته خوب نیست گفتم شاید نیاز داری باهات حرف بزن�
(دلم می خواست بغلش کنم و زار زار گریه کنم )
گفت مهدی بابا آخه تو چته؟ چرا همش تو اتاقتی چرا زانو غم بغل کردی؟
چرا سرکار نمیری چرا خوراکت کم شده پسر
تو جوونی سنی نداری که بخوای ماتم بگیری
مگه مامان بابات مردن که تو اینطوری شدی ؟
اصلا میبینمت دلم آتیش می گیره
پاشو برو با همسن و سالات بیرون تفریح.اینطوری پیر میشی
د آخه دهن باز کن یه چیزی بگو فکر منو مادرت باش
اون زن داره بیرون دق می کنه اما هیچی نمی تونه بگه
تفکرات من: باباجون انقدر بغض دارم که دهن باز کنم شرشر اشکام میریزه چطوریباید بهت بگم دختر مورد علاقم یا ب قول بچه ها
مخاطب خاصم با تمام بی رحمی ولم کرده رفته
بابام دوباره گفت زمان همینطوری داره میره
پاشو یکاری یحرکتی بکن زمان بهیچ کس و هیچ چیزی رحم نکرده
رسم زمونه اینه باهاش بجنگ جلوش تسلیم نشو
دلم می خواست بهش بگم: باباجون لیلی کیه عشق خودت بسمه