درون معبد هستی
بشر، در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی میکند، سوی خدا ـ از آرزو لبریزـ
به زاری از ته دل ، یک (( دلم می خواست )) می گوید.
شب و روزش (( دریغ )) رفته و (( ای کاش)) آینده ست
فــریـدون مـشـیـری