r
reza rahsepar ۱۳ سال پیش
پیام

انگشتـانم را روی دکمـه هایش
سـُـر می دهــ�
و یـادم می آیـد
درست همین جــا !
رو بـه مشرق ِ همین تخت بــودکـه تـو
می نواختـی
تاری از موهایــم را
سـر مست می شــدیم!
می رقصیــدمُ
می خنــدیدم .
و آغوشت ، کـه عمیق تــر می شـد
بـرای ِ من !
می نـوازم ، بی هیچ کلامــی
تـا ، تـــو باز پیــدا شـوی
لابه لای ِ ،
نُت های ِ این دلتنگـی !

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.