واقعی...
من ، مثل همه پسر ها ، دوست داشتم یه سری ببینم دوست دختر داشتن چطوریه؟ اصلا چیه که این قدر منع میشه؟
خلاصه یکی رو پیدا کردم و شروع کردم به چت . از این در و اون در حرف زدن.
بعد یکی دو هفته مامان و داداشم فهمیدن ... وای جنگ جهانی سوم.... شروع کردن به داد و بیداد و... . منم خودمو زدم به موش مردگی که تموم کنید، من مثل بقیه کنجکاو بودم و این حرف ها
باسه در رفتن از حرف و سرکوفت هاشون ، سرمو گرفتم که یعنی سرم درد گرفت تموم کنید . ولی بازم داشتن سر کوفت می زدن ؛ شاید بی رحمانه باشه ولی اصلا احساس ناراحتی نداشتم .
بعد نیم ساعت ، بالاخره تموم شد... موقع رفتن به اتاقم ، مامانم ، با تمام نارحتیش، یه قرص بهم داد و گفت : بیا . باسه سر دردت....
به خدا قسم ، کل دنیا آوار شد روم... بی اختیار چشام سیاهی رفت....
کلید اسرار تعریف نمی کنم ... نمی گم که دوست با جنسیت مخالف نداشته باشید . میگم وقتی می گن بهشت زیر پاشه ، نگید با این غذاش؟؟؟ با سوپ به عنوان غذا اوردن؟ نگید با این همه غر غر؟
مراقبش باشید...