《کیان _آشفته》 ۶ سال پیش
پیام

عزیز تعریف میکرد
وقتی اون قدیما
خیلی کوچیک بود�
مامانم تنورو آتیش کرد واسه نون پختن
کنارش نشستم و نگاه کرد�
وقتی آخرین خمیرو نون کرد
"گفتم تموم شد"
"بهم گفت:ننه نگو تموم شد بگو "برکت شد
دلبر جان
میگی تموم شد
میگم برکت شد
رفتی
و
دوست داشتنت برکت شد تو دل�
دلم اومد دنبالت
تا از حد ترخصش گذشت
شکست...
چهار دیواریَم شده برکت، حرمت، شکست، بن بست....
《کیان_آشفته》

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.