<توی قلب من می مونی،پُر غرور و پُر نجابت>
چرا بهار را قدم نزدیم !
بهار شاد بود
قدمش نزدیم غمگین است
بهار دختریست نازک نارنجی
خواسته اش را زیر پا گذاری
طوفانی میشود
پا بر زمین می کوبد
می بارد می بارد می بارد
میبینی !
آسمان و زمین را به هم دوخته
با خودش قرار کرده
تا آخرین نفس هایش
ببارد ببارد ببارد
شاید دونفری نخستین بار بخواهند قدم بزنند
شاید ما
نخستین بار باران لازم است
گویی بهار هم مانند خیلی ها
دلش شکسته است
شاید مانند من
میخواهد بگوید تنهایم گذارید تا ببار�
کوچه خالیست
بر سر لج افتاده
بهار را کسی قدم نزده
بهار تنهاست
بهار میبارد تنهاییش را...
《《《کم》》》