زمان در گذر و زندگی خاموش
تا ابد نشود خاطرات فراموش
جداییمان ظاهری و نمایش
درده نتونی کنی خواهش
گرفتار و خسته و تنها
نِشینم حوالی چشمات
با نگاه درد مرا میخواند
نباشد همدمی جز او خودش میداند
شب های دراز و یلدایی
تو نرفتی همیشه اینجایی
سوادم تا همین جا قد دهد
گذشت ثمریست که عشق دهد
مثل پرگاری که دور خویش زند
زندگی را پیله ای بر تن زن�
دل آزار شده ام ،سخت نمیخواهد مرا
حق دارد و صحبت نماند زین میان
ک م