<p>
ديشب دم دم هاي افطار تو روستاي زنجير بولاغ ،خانواده اي به اصرار
و التماس ما رو مهمون افطاري ساده خودشون كه خربزه و خرما بود كردند و وقتي گفتم نميشه مادر ما بايد الان به شما كمك برسوني�
گفت شما ما رو ياد كردين مگه ميشه افطار نكرده برگرديد!
ديگه اين كه از دستمون برمياد ..
و من ميخوام بدونم كي ميتونه تو اون لحظه جلو اشكش رو بگيره ؟!!!
نقل از یکی از کاربران داوطلب حاضر در منطقه زلزله زده :
تازه از راه رسیدم و باید دوباره برگردم. فقط حرفی راه گلویم را بسته،
می گویم و می روم: دلم می خواهد فریاد بزنم وقتی در یکی از روستاهای کاملا تخریب شده، مرد روستایی به من می گوید بمانید
و یک استکان چایی را مهمان ما باشید..هنوز در بدنمان جان داری�
که مهمان نوازی کنیم...!
اشك امانم نميدهد ..</p>