برخیز که غیر از تو مرا داد رسی نیست
گویا که همه خابند کسی را به کسی نیست
تا آینه رفتم تا که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خیشم به تو بر میخورم اما
آن سان شدم گم که به من دسترسی نیست
من آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
در عشق خوشا من که که این بودن ناب است
وقتی که همه بودن ما جز هوسی نیست