چه کسی می گوید آینه ظاهر بین است
من در این آینه ها می نگر�
مرگ تدریجی خود می بینم آتشی در دل خود می بینم
آتشی داغ که از شعله ی آن همه ی روح و تنم می سوزد
من در این آینه ها می بین�
تشنه ی آبم و یاران عوضش شاخه های من تنها شکنند
آینه با من از این بی رحمی سخنی می گوید
بی گمان می خندم مگر امکانش هست ؟دوستان خنجری بر من بزنند؟!
گفته ی آینه ها چون دروغی محض است گفته ای بی معناست.
بعد از این خنده تلخ گریه در دل پیداست
نفسم می گیرد بغض پر درد و غمم راه گلو می بندد
آینه از ته دل بر غم من می خندد خنده اش پر معناست
بغض همدردیش از چهره ی تارش پیداست
خنده با این معناست
که شکست من از این اشک دو چشمم پیداست
فریدون مشیری