باز هم او می آید...
بازهم می توانم بوی تنش رادر خانه ام حس کنم...بازهم می توانم به چهره ی زیبـــــــای اوخیره شوم واو هم به سرخی گونه هایم بخندد
اشکالی ندارد؛فقط
بودنش
برای
بودن�
کافی است
ولی او...اوناراضی به نظرمی رسد،انگارازاینکه هم اتاقی ام شده است،ناراحت است.اوهیچ تغییری نکرده است،فقط بزرگتر و زیبــــــــاتر شده است
چهره اش،مانند همان
کودکی است
که در
کودکی ـــَش،کودکی ـــَم را دوست می داشت
برای فراموش کردنش یخ زدم وسوختم ومردم وزنده شد�
ولی مهم این است که؛
باز هم او می آید...