شاهزاده اي تصميم گرفت ازدواج کند......
و موضوع را به وزير دربار که از هوش بالايي برخوردار بود در ميان گذاشت......
وزير دستور داد تا تمام دختران شهر هرکدام غذايي بپزند و براي شاهزاده بياورند......
روز موعود فرا رسيد و دختران شهر هرکدام با غذاي لذيذ خود آمده بودند تا بخت خود را امتحان کنند........
در ميان آنها دختري بود که چهره زيبايي نداشت و همه وي را مسخره ميکردند و با زخم زبانشان او را آزار ميدادند........
از قضا شاهزاده به سراغ دختر ميرود و به او ميگويد تو چگونه به خودت اجازه جسارت داده اي مگر نميداني من شاهزاده ام و زن من بايد زيبا باشد........
در اين لحظه اشک از چشمان دختر جاري ميشود و با التماس ميگويد سرورم شما کمي از غذاي من ميل کنيد.......
با مساعدت آن غذا را ميل ميکند و از دست پخت دختر خوشش مي آيد و به دختر ميگويد : راز اين غذاي دلچسب چيست ؟؟؟......
دختر اشک از چشمان خود پاک ميکند و با لحني مظلومانه ميگويد: روغن فرد اعلا ... اين روزا يعني اويلا !!!.......
(اگه فحش بديد ديگه ازاين داستانهاي جالب نمي گذارم)