شبی در عالم رویا
به چشم خویش یک بیابان دیدم سرد و خاموش و بی انتها
آفتاب را دیدم که طلب گرما داشت
دریا را که تشنه جرعه ای آب بود
و یک درخت خمیده که شکوفه های پژمرده اش را نوازش می داد
و ماه را دید�
افتاده برزمین و خورشید را نظاره می کرد
آن دم ندایی آمد
صدایی پر سوز برآمده از غمی جانکاه
صدایی که از دور می آمد ولی گویا بسیار نزدیک بود
ندا نجواگونه فریاد می کشید:
این متقم ؟ این منتقم ؟