مـن از تـمام نعـمت های خـدا ، یـک مـادر دارم.
و یـک پـدر کـه چـشمانـش سبـز اسـت و سـکوتـش قـهوه ای.
اسـبی هـم دارم کـه همـیشه خـدا پنـچر اسـت و وقـتی از مـن دلـگیر اسـت ، غـبار آیـینه هایـش بـا کف دسـتانم سـترده نمـی شود.
تـو چـه داری؟
***
مـن تنـها بـرادری دارم کـه اسـمش فتحـعلی است.
بـه من میگـوید :(بابا) چون که یـک سـاعت از او بزرگـترم . وقـتی مـن می آیـم سر زدن بـه سـنگ و خـاک خانـواده با اوسـت و وقـتی او می آیـد ، با مـن .
تو چـه داری؟
***
مـن از واحـد "ابـوذر " آمـده ام. تنـها یـک پرونـده محـرمانه دارم کـه از بـس مدیـر پـرورشـگاه نـداده بـخوانم ، از چـشمهایـش بـه محـتوای آن پـی بردم. از بـرگ اول تا آخر آن درشـت و خـوانا نوشـته انـد : سـرراهـی!
دیـدید مـن از شـما کمتـر دارم.
حـالا اجـازه بدهـید من اول بـروم روی مـین...
بـا اجـازه ...