دیروز سر حد مرگ اعصابم به هم ریخته بود...
میدونستم هیشکیییی نمیتونه حالمو خوب کنه...
داشتم میرفتم هم جایی...
قربون کارهات برم خداجون...
هم تو راه رفتن یکی رو فرستادی موجبات خنده و شادی موفراهم کنه..
و هم واسه برگشت...
فقط میتونم بگم ...
بیایید یکم صادقانه ب دنیامون نگاه کنیم تا کمک هاشو ببینیم...
هر وقت دلت گرفت...
اسمشو هم ک بگی چنان آرامشی بت میده ک کلن یادت میره 2 دقیقه پیش چ حسی داشتی...