ا
ایــپــک ۱۱ سال پیش
پیام

تمامِ این سال ها می توانستم عاشقِ هر رهگذری که می آید بشو�
و هیچ خیالی هم از تو در سرم نپروران�
من می توانستم دوست داشتن را نوکِ زبانم بنشان�
و با هر لبخندی دهان باز کنم و بگویم : راستی ! من دوستت دار�
من می توانستم دلم را تکه تکه کنم و هر تکه اش را جایی جای بگذار�
می بینی ؟
من می توانستم نغمه ی عاشقم عاشقم را دور تا دورِ این دنیا رقصان زمزمه کن�
اما تو ،اما این تو!
که هرکه هم که آمدبه حرمتِ جایِ پایِ تو بر رویِ چشمانِ منتظرِ من سر خم کرد و به ادایِ احترام نماند!
نه که نخواهد بماند نه ! تو نگذاشتی !!!
بس که از این زبان وامانده در نمی آمد چند کلامِ دلبرانه
تمامِ این سال ها می توانستم نمانم اما ماندم نه تنها پایِ تو
من ماندم تا اگر هم نیامدی دنیا ببیند
این حوالی می شود هر روز و هرثانیه
دل را حراجِ هر شیرین زبانی نکرد....!

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.