تمامِ این سال ها می توانستم عاشقِ هر رهگذری که می آید بشو�
و هیچ خیالی هم از تو در سرم نپروران�
من می توانستم دوست داشتن را نوکِ زبانم بنشان�
و با هر لبخندی دهان باز کنم و بگویم : راستی ! من دوستت دار�
من می توانستم دلم را تکه تکه کنم و هر تکه اش را جایی جای بگذار�
می بینی ؟
من می توانستم نغمه ی عاشقم عاشقم را دور تا دورِ این دنیا رقصان زمزمه کن�
اما تو ،اما این تو!
که هرکه هم که آمدبه حرمتِ جایِ پایِ تو بر رویِ چشمانِ منتظرِ من سر خم کرد و به ادایِ احترام نماند!
نه که نخواهد بماند نه ! تو نگذاشتی !!!
بس که از این زبان وامانده در نمی آمد چند کلامِ دلبرانه
تمامِ این سال ها می توانستم نمانم اما ماندم نه تنها پایِ تو
من ماندم تا اگر هم نیامدی دنیا ببیند
این حوالی می شود هر روز و هرثانیه
دل را حراجِ هر شیرین زبانی نکرد....!