پیام

(*^*گچساران بام نفت ایران*^*)
یکی از لذتایی که دلم می خواد...چند سال بعد از اینکه ازدواج کردی�
ی بعد ظهر نسبتا سرد پاییزی
من در حال فوتبال نگاه کردن باش�
بگه:شایان تا کمند نیست بیا بریم بیرون...
من : فعلا دارم فوتبال نگاه می کنم بذار برای بعد یا یروز دیگه...
اون:شـــایـــانــ...
من:خو بذار بعد فوتبال بری�
اون:ناراحت بشه وبگه اصن قهرم باهات، دیگه دوشت ندار�
من؛نه نه اصن من غلط کردم هر چی خانوم خوشکلم بگه
پاشو اماده شو
اون:با اخم نوموخا�
من:ندا عزیزم ببخشید دیگه حالا پاشو هرجا گفتی میریم
اون: برام از اون آلوچه هایی که اون دفعه گرفته بودی هم میگیری؟
من:چـــشـــم؛اگه امر دیگه ایی نیست پاشو آماده شو
الوچه بدست بیایم تو یکی از پارک های نزدیک خونه
روی یکی از نیمکتا نشسته باشی�
دستمو انداخته باشم دور گردنش
و طبق معمول اون در حال صحبت کردن باشه من گوش دادن
در حالی که داره الوچه می خوره و هر از گاهی یدونه هم تو دهن من میذاره
موهای پیشونیش ریخته باشه تو صورتش
با دستام موهاشو جمع کنم پشت گوشش
خودش روسریشو درست کنه و
ی نگاهی بندازه به ساعت و
بگه شایان یکم دیگه مدرسه ی کمند (دخترمون) تعطیل میشه خودمون بریم دنبالش،دست تو دست بریم دنبال دخترم...

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.