زمانی مردی تقاضا کرد که بهشت و جهنم را ببیند.وقتی به جهنم رسید،از دیدن مردمی که دور ضیافت بزرگی نشسته بودند کرد.بهترین غذاها روی میز انباشته شده بود.چه جشنی!شاید جهنم آنقدر هم که میگفتند بد نبود!ا
ولی وقتی به آنان که دور میز نشسته بودند،از نزدیک نگاه کرد،متوجه شد که با وجودآن همه غذا،همه از گرسنگی رو به مرگند.می دانید به هرکدام از آنان چوبهای غذاخوری به طول یک متر داده بودند! هیچ راهی وجود نداشت که با این چوبها بتوانند غذا بخورند.هیچکس حتی یک لقمه نحورده بود.واقعا که که چنین نزدیک نشستن به آن همه غذا و ناتوانی در خوردن حتی یک لقمه ،جهنمی بود.ه
سپس مرد به بهشت رفت تا زندگی را در آنجا ببیند. در نهایت تعجب دید که مردمی درست با همان وضعیت دور میز ضیافت نشسته اند. به هر نفر هم چوبهای غذاخوری یک متری داده بودند! ولی آنجا همه با شادمانی مشغول صرف غذاهای لذیذ بودند.ه
ساکنان بهشت... از چوب های بلند برای غذا دادن به یکدیگر استفاده میکردند.ا