M
M!16d ۱۱ سال پیش
پیام

آه آه از دل من
كه ازو نيست بجز خون جگر حاصل من
زانكه هر دم فكند جان مرا در تشويش
چه كنم با دل خويش؟
چه دل مسكيني!
كه غمين ميشود اندر غم هر غمگيني
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ي ميش
چه كنم با دل خويش؟
در دلم هست هوس
كه رسد در همه احوال به درد همه كس
چه اميري متمول چه فقيري درويش
چه كنم با دل خويش؟
طفل عرياني ديد
چشم گرياني و احوال پريشاني ديد
شد چنان سخت پريشان كه مرا ساخت پريش
چه كنم با دل خويش؟
ديده گرديد فقير
بهر نان گرسنه آنگونه كه از جان شد سير
چه كنم؟دل نگذارد كه برم حمله بدو
زارم از دست عدو
بس كه محتاط به بار آمده و دورانديش
چه كنم با دل خويش؟
گر درافتم با مار
نيست راضي دل من تا كشد از مار دمار
ليك راضي است كه از او بخورم صد ها نيش
چه كنم با دل خويش؟
دارد اين دل اصرار
كه من امروز شوم بهر جهاني غمخوار
همه جا در همه وقت و همه را در همه كيش
چه كنم با دل خويش؟
از براي همه كس
دل بيرحم در اين دوره بكار آيد و بس
نرود با دل پر عاطفه كاري از پيش
چه كنم با دل خويش؟؟

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.