ن
ننه عباس ۱۱ سال پیش
پیام

اعتراف میکنم:
یه خانومی بود هرازگاهی میومدپیشم وازبدبختیاش واسم میگفت,منم شنونده بودم وواسش غصه میخوردم,دیدم اینجوری نمیشه ایندفه که اومد إنقدرازبدبختیام واسش گفتم که زارزار گریه میکرد‏!گفت من همیشه فک میکردم توخیلی خوشبختی‏!‏
نشون به اون نشونی که رفت دیگم پشت سرشم نگاه نکرد ومنم ازدستش راحت شدم‏!‏
خودمم فک نمیکردم إنقدر پلشت باشم شماکه جای خوددارید‏!‏‏!‏

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.