اعتراف میکنم:
یه خانومی بود هرازگاهی میومدپیشم وازبدبختیاش واسم میگفت,منم شنونده بودم وواسش غصه میخوردم,دیدم اینجوری نمیشه ایندفه که اومد إنقدرازبدبختیام واسش گفتم که زارزار گریه میکرد!گفت من همیشه فک میکردم توخیلی خوشبختی!
نشون به اون نشونی که رفت دیگم پشت سرشم نگاه نکرد ومنم ازدستش راحت شدم!
خودمم فک نمیکردم إنقدر پلشت باشم شماکه جای خوددارید!!