ق
پیام

..* مـن اگـر مــَرد بــودمـ...(!)
و دســت زنـــی را می گرفتـــم،
پــا به پایــش فصل ها را قــَدم می زدم و برایــش از عشـق و دلدادگـی می گفتـم؛
تــا لااقل یک دختــر در دنــیا از هیچ چـــیز نترسد!!!
شمــــا زن ها را نمـــی شناسیـد،
زن هــا ترســو اند،
زن ها از همـــه چیز می ترســند،
از تنهایــی،
از دلتنگـــی،
از دیـــروز،
از فــردا،
از زشــت شــدن،
از دیـــده نشــدن،
از جایگــزین شـدن،
از تکــراری شدن،
از پیـــر شدن،
از دوســت داشتــه نشــدن...
و شــما برای رفع این تـــرس ها نه نیــازی به پـــول دارید،
نـه موقعیـــت و نه قــدرت،
نــه زیـــبایی و
نـه زبـــان بازی!
كافیســـت فقط حـــریم بازوانتـــان راســت بگویــد (!)
كافیســت دوست داشتــن و مانــدن را بلد باشیــد (!)
تقصــیر شما بــود كه زن ها آن قــدر عوض شـــدند...
وقتی شــما مردها شــروع کردیــد به گرفتن احســاس امنیــت،
زن ها عوض شدند...
آن قـــدر که امنیــت را در پــولِ شما دیدنــد،
آن قـــدر که ترس از دوســت داشته نشــدن را با جــراحی پلاســتیك تاخــت زدند، و تــرس از تنها نشـــدن را با بچــه دار شدن، و و و...
عشــق ورزیدن و عاشــق کردن هــنر مردانـــه ای ست؛
وقتــی زن ها شــروع می کنند بــه ناز خــریدن و ناز کشـــیدن،
تعــادل دنـــیا به هــم می خــورد / ! / . . .

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.