ش
شیشه سنگی ۱۱ سال پیش
پیام

داشتم راهمو میرفتم ...اما یهویی چشمم خورد به خیابون پر از درخت ....خیلب قشنگ بود خواستم برم جلو اما ترسیدم دیرم بشه
اما اونقدر قشنگ بود که رفتم ...نزدیک شدم ...وایییی مثل یک رویا بود همه چی قشنگ بود درختای خوسگل و سرسبز گل های خوشبو و رنگا رنگ غرق زیبایی های اونجا شدم که یادم رفت با خدا قرار دارم ...قرق زیبایی های اونجا شدم که یادم رفت راه اشتباه ست
یهو یه گلی دیدم ...خیلی خوشگل بود...ناخدآگاه رفتم طرفش بویدمش ...داشتم مست میشدم ..خیلی خوب بود ..دستمو دراز کردم که بچینمش ...اما اما
همه جا تاریک شد ....من افتادم تو چاهی که بالاشو یه گل خوشگل گذاشتن.من فریب زیبایی اونجا رو خوردم .... چاهش خیلی عمیق و ترسناک بود ...هیچجوره نمیتونسم خودمو نجات بدم خیلی سرد بود خیلی تاریک و تنهایی حجم خالی چاه و پر کرده بود
از خدا شرمنده بودم ....نمیتونستم صداش کنم ...اما اما ....بازن این بنده ی پرو خدا رو صدا کرد...خدا نجاتش داد...ولی اون بنده بازم بیوفایی کرد.....
بی وفایی کرد و درگیر تنهایی شد بی وفایی کرد و تاریکی و تنهایی و سردی مهمون قلبش شد ...دیگه روم نمیشه بگم ...خدا کمکم کن
خدا سردمه ...خدا اینجا تاریکه ...خدا تنهام....

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.