مادربزرگ می گفت: دل هر آدمی دری دارد.
هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند...
کلید ِ دل آدم دست خود ِ آدم نیست...
انگاری کلیدها را دم ِ خلقت پخش کرده اند بین آدمها
هر کسی یکی برداشته برای خودش...
می گفت بلند شو برو بگرد... بگرد ببین کلید قلب کیست توی دستهایت؟...
ببین کلید قلبت کجاست؟...