خیلی حس خوبی داشتم که بعد این همه سال دارم برمیگردم خونه،دلم بدجور برای مادرم تنگ شده بود....
دوس داشتم ببینم مریم چه شکلی شده و با دیدنم چه حالی میشه
دربست گرفتم و رفتم خونه،مادرم خونه نبود...
زنگ زدم به مرتضی و حاله مادرمو ازش پرسید�
یهو زد زیر گریه،با صدای گریه هاش دنیا رو سرم خراب شد
حسین حاج خانوم قلبش ناراحت بود و همش به خاطر دوریه تو بود و دووم نیورد،۵ ساله که به رحمت خدا رفته....
بغض داشت گلومو پاره میکرد ولی اشکم نمیومد
با مرتضی رفتیم سر خاک مادرم...حالم خیلی بد بود
از بهشت زهرا که برگشیم سراغ مریمو ازش گرفتم اما هی طفره میرفت....بهش شک کرده بودم ولی به روش نمیورد�
بهم گفت برو خونه استراحت کن و یه دوش بگیر تا آروم شی...واسم عجیب بود که منو دعوت نکرد خونشون ولی بازم ازش دلخور نشدم.رفتم خونه و استراحت کردم ولی بازم فکر مادرم و مریم دست بردارم نبود....
نصف شب دوباره زنگ زدم به مرتضی و گفتم که طاقت ندارم و میخوام مریمو ببینم ولی بازم بهونه تراشی کرد و گفت تا فردا صبر کن......فردا رفتم پیشش و گفتم که رفتارات خیلی مشکوک شده مرتضی یا همین الان میگی مریم کجاست یا شر به پا میکنم اونم که دید اعصاب ندارم مجبور شد حقیقتو بهم بگه....
از کشوی میزش شناسنامشو دراورد و صفحه عقدشو بهم نشون داد...شوک بدی بهم وارد شد
رفیق چندین و چند سالم بهم خیانت کرده بود و عشقمو بور زده بود...باهاش درگیر شدم و هولش دادم خورد به لبه میز،تو حال خودم نبودم اصن نفهمیدم چیکار کرده بودم ولی دیدم صدای مرتضی دیگه نمیاد. رفتم بالا سرش دیدم غرقه خونه...نفس نمیکشید...عین بید داشتم میلرزیدم..چند بار زدم تو گوشش تا شاید بهوش بیاد ولی فایده ای نداشت...مرتضی مرده بود
سریع از اونجا فرار کردم و برگشتم خونه چهره خونی مرتضی از ذهنم پاک نمیشد.من چه غلطی کرده بودم رفیقی که براش جون میدادم و کشته بودم،اما بازم از آتیش نفرتم نسبت به مرتضی و مریم کم نمیشد....منکه تو این دنیا نه چیزی برای از دست دادن داشتم و نه کسی....
رفتم کلانتری و خودمو معرفی کردم تا شاید بار گناهام کمتر شه!!!
به جرم قتل عمد بازداشت شدم...میدونستم چه بخوام چه نخوام سرم بالای داره ولی دیگه برام مهم نبود فقط دوس داشتم زودتر از این دنیای سگی راحت شم...
قاضی حکم داد....رفتم زندان
چند ماهی تو زندان بودم تا یه روز اسممو صدا کردن جزء لیسته ملاقاتیا
خیلی تعجب کرده بودم آخه منکه کسی رو ندارم یعنی کی اومده ملاقاتم؟؟!
باورم نمیشد....مریم بود...شکسته تر شده بود ولی بازم زیبا و جذاب مثل ۱۵ سال پیش
اشک جفتمون سرازیر شد...
نفسم بند اومده بود حتی نمیتونستم بهش سلام بدم....اونم همینطور
یه برگه از تو کیفش دراورد و از پشت شیشه بهم نشون داد...
دست خط مرتضی بود:سلام داداش...خیلی مردی خیلی.عشق و مادرتو ول کردی تا من حبس نکشم!!
داداش بار اولی که نامزدتو دیدم بهت حسودیم شد...خیلی خانوم گلیه خوش به حالش که تو رو داره
داداش راستش من یه کاری کردم که میترسم بهت بگم ولی امیدوارم وقتی آزاد شدی منو ببخشی.من مریمو عقد کردم ولی به جون جفتمون قسم به خونی که پای رفاقتمون دادم تا حالا یه بارم با قصد و غرض بهش نگاه نکردم داداش....براش خونه خریدم و خرجشو دادم تا خونوادش بهش شک نکنن اگه خواست ۱۵ سال پات وایسه ولی یه بارم تو اون خونه باهاش تنها نشدم...داداش من اینکا رو کردم که کسی نیاد خواستگاریش تا موقعی که تو آزاد شی!!!
از شدت گریه سرم داشت منفجر میشد ولی اشکام بند نمیومد....
من ۱۵ سال به خاطر گناه خودم حبس کشیدم اما مرتضی به خاطر من رفت بهشت و بهم درسی داد که تا آخر عمرم فراموش نمیکن�