ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
دنج ترین صندلی گوشه ی سالن رو برا نشستن انتخاب کردم..
بچه ها با نگاه خاصی براندازم میکردن..فرناز بیشتر..هنوز میلرزیدم..شدیدتر از قبل..
فقط با مدیرمون سلام و احوالپرسی کرده بودم..چشمام هیچکس رو نمیدید..فقط نگاهاشون یادمه...
چند دقیقه بعد زن کوتاه قد و چاقی لیوان شربت رو جلوم رو میز گذاشت...
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم میشه لطفا یکم آب برام بیارید؟
زن چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت...
خوشحال بودم که دقایق اول حضورم تو اون خونه..شهاب نبود..
لحظه ها زجر آور میگذشت..به دور و برم نگاه کردم..خونه ی قشنگی بود ولی بوی زندگی نمیداد..ظاهرا شهاب اونجا تنها زندگی میکرد..
رو به سلمی غر زدم:ببین چه خودخواهه این همه آدمو گذاشته اینجا رفته بالا..انگار نه انگار مهمون داره..از خود راضی..
سلمی چشم غره رفت و جواب داد:سحررر بچه ها خودشون اصرار کردن که اگه قراره دیگه نیاد مدرسه جزوه ها و تستا رو بهمون بده..
بغض کردم..نمیدونم چرا..شاید چون سلمی گفت دیگه نمیاد مدرسه..
مگه دوستش داشتم؟؟مگه مهم بود؟؟؟
نه...نمیدونم...
بعد از چند لحظه سکوت سلمی گفت:بالا پله هارو نگا...
سرم رو بالا آوردم با دیدن شهاب بعد از اون همه مدت احساس کردم خون تو بدنم خشک شد...
شهاب هنوز منو ندیده بود..طبق معمول سرش پایین بود..خیلی کم به کسی نگا میکرد..نمیدونم از غرور بود یا چی...
با اخم همیشگیش داشت جزوه ها رو ورق میزد رو صندلی روبروی من نشست وگفت:فقط مبحث آخر نیست که اونم ان شاءالله استاد بعدیتون درس میده.
سرش رو بالا آورد که جزوه ها رو به مدیرمون بده...
نگاهش مثل مجسمه رو صورت من ثابت موند..
چنبار پلک زد..از اینکه هول شده بود غرق لذت بودم..روز خواستگاری و شوکه شدن من حسابی تلافی شد...
با ضربه آرنج سلمی به خودم اومدم:
سلام!
...........................

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.