روز اول بهش گفتم بهت دل نمیبندم تو اینجا دانشجویی درست که تموم بشه منو میذاری ومیری گفت عشق یکی خداهم یکی امروز چهار سال از اون روز گذشت و اون درسش تموم شدو.عاشقم کردو رفت حالا من نمیدونم با جای خالیش باید چیکار کنمشهرم شد گور ارزوهام کاش گفته بود رهگذرم دل نبند اون روز دل منو عاشق کرد امروز میگه منطقی باش خواهشا مگه دل منطق میفهمه؟فقط چهار سال براش یه همدم بودم توی شهر غریب؟؟؟ میدونید چه خاستگارایی یخاطراون رد کردم خودش خوب میدونه با زندگیم چیکار کرده حالا که میخواد بره دنبال زندگیش میگه حکمت خداست ولی من میگم عاشق نبود فقط ادعای عاشقی میکرد