اوج احمقانه بودن این زندگی و هرج و مرج رو وقتی فهمیدم که بابای دوستم بخاطر تشخیص اشتباه ی پزشک از بیمارستان مرخص شد و شب تشنج کرد. و بخاطر دیر رسیدن آمبولانس ی خانواده بی سرپرست شد.
میدونم این پستو میخونی. میدونم سخته. ولی بخدا وقتشه برگردی به زندگی. خواهشا دوباره مثل قبل شو.
بیاید یکم وجدان کاری داشته باشیم. بقول خواننده ای که میگه: من کسی نیستم با این زخما دردم بگیره اما این اشکهارو کی میخواد گردن بگیره؟؟؟؟؟؟؟