مکالمه ی ما و عیال ^__^
دو ساعت بود که فقط سر درسم بودم باهاش حرف نزده بودم فقط دو ساعتااااا
یهو دیدم یه اس اومد برام بععععله خودش بود
-کجایی تو؟داری چیکار میکنی؟
+سر درسمم گفتم یکم درس بخونم
-اره دیگه برو...برو به درست برس که مهم تره...یه خبر نگیریا
+o__O جااان؟خو خودت گفتی بیشتر درس بخونم حواسمو بذارم رو درس بعدشم دو ساعت پیش باهم حرف زدیم که
_الکی بهونه نیار...نیما منو دیگه دوست نداری نه؟توجهت بهم کم شده نیما..دیگه اصن دوستت ندارم
+خانومی ببخشید اصن بستم گذاشتم کنار..خوبه؟
_چـــــــی؟نمیخوای درس بخونی؟بعد میخوای بیکار باشی بمونی گوشه خونه ور دل من؟؟؟؟
+ O___o خداااا
_بعد میخوای همه بهم تیکه بندازن بگن شوهرت بیکاره؟؟
اصن باهات قهرم
دوستت دارم ولی قهرم قهــــــــر
خخخخخخ اینم از زندگیه ما...خل خودمه دیگه
--------------------------------------------------------
بچه های گل پاتوق چطورن؟؟کوچیک همه هستماااا...واسه همتون دعا میکنم
بچه های گل روزگارید دیگه
یا علی