گوشه ای آرام و پر بسته،كنار
دست هایش همچو كاغذ باطله
صورتش معصوم و گریان در قفس
كیست او اینجا كجاست
دست های كیست سوزان همچو شمع
حال چون پروانه ای خوابیده است
چشم های همچون آهو و خزان
حال آهو را پلنگی برده است
این سخن ها حال یادم آورد آن روزها
باغ پر بود از گل و عطر و دل و آواز ها
ابر و باد و آب و خاكش را گرفت
عمر آرام و خزانش را گرفت
شیشه ی عمرش كمی لك دار شد
ابر روی ساحل شادی نشست
درب ها را روی زیبایی ببست
هر چه در ها بسته شد چیزی نگفت
سرنوشت بی رحم تر از آسمان
تو چه كردی با دل شاداب او؟
گیسوانش را گرفتی دستهایش همچنین
همه را آخر چرا انصاف كو؟
_____________