این دومین باریه ک امروز پست میذارم.انگار زده ب سرم.الان ساعت1شبه.مامانم رفته خونه بابابزرگم.منو بابام تنهاییم از ساعت7شب ک مامانم رفته تا الان هنوز ی کلمه هم با هم حرف نزدیم.بدجور تو فکرم....من میدونستم بابام رو اینکه دخترش با ی پسر ارتباط داشته باشه چقد حساسه.حالا اون پسر هر کی میخاد باشه.من هیچوقت با هیچ پسری نبودم...لازم نیس ادم همه چیو تجربه کنه وقتی میبینم دوستام یا حتی بچه های اینجا این راهو رفتن و تهش ضرر کردن خب چرا منم این راهو برم؟؟اشتباهم این بود ک فک میکردم دوست پسر دوست صمیمیم داداشمه!!مسخره اس واقعا....همینم باعث شد انقد بش نزدیک شم ک وقتی دختره پس کشید دست ب دامن من شه ک نذارم بره....خب اخه من چکار کنم وقتی طرف نمیخادت؟؟اخرشم همون داداش(!!!)وقتی دید ازم ابی گرم نمیشه هرچی خاست بارم کرد .....از اونورم ناراحتی بابام....خیلی بیشتر از حقم تاوان دادم.اون پسر دختره(ک البته دختره هنوزم دوستمه)همه چیو فراموش کردن ولی من هنو گیرم....ای خدااااا
داداش نیما:ی مهتا تو پستت دیدم اگ منظورت منم مچکرم ک دعام میکنی.