*ازشما چه پنهون*
رو تخت دراز کشیده بودم که دختر یکی از دوستای خانوادگیمون اومد تو اتاقم....
پنج سالشه....همینجوری وایساده بود بِر و بِر نگام میکرد....
گفتم کارم داری؟
گفت خاله یدقه میای بیرون ازم عکس بندازی؟
گفتم بععله که میام...
مثله برق چادرشو پوشید و راه افتاد....دنبالش رفتم بیرون.
یه جا رو واسه عکس انداختن انتخاب کردیم....
داشتم چادرشو مرتب میکردم....صورتمو بوس کرد....دستشو انداخته بود دور گردنم ول نمیکرد....
با دلسوزی نگام کرد گفت:خاله سحر یه چیز بگم گریه نمیکنی؟
گفتم خیلی گریه داره؟؟؟سرشو تکون داد....
گفتم خیلیم گریه دار باشه من اشکم نمیاد.حالا بگو!
+تو دومادتو خیلی دوست داشتی؟
دوزاریم افتاد میخواد از شهاب حرف بزنه...
گفتم:اوهوم...خیلی!
+ینی از من که خاله فهیمه رو دوست دارم بیشتر؟
[خاله فهیمش(مربی قرآنش)یکی دوماه بود تصادف کرده بود..نمیومد سر کلاسشون]
-نمیدونم خاله....اما خیلی دوسش داشت�
+من هرموقع دلم برا خاله فهیمه تنگ میشه گریه میکنم..بعد مامانم میگه از خاله سحر یاد بگیر دومادش رفته گریه نمیکنه..دومادت بیمارستانه خاله؟
-ممممم...آره عزیزم...وایسا ازت عکس بنداز�
+خاله تو چیکار میکنی گریت نمیاد؟
-من به این فک میکنم که یه روز میرم پیشش بعد دیگه غصه نمیخور�
+ینی توام میری بیمارستان؟؟
-ممم...آره یجورایی..
+منم خیلی دلم تنگ شه مامانم میبرتم بیمارستان ببینمش..توام میری؟؟
_من؟؟...نه...آخه...بیمارستانش خیلی دوره...
+خب با ماشین برو..منم ببر باشه؟
-اخه اجازه نمیدن بریم اونجا عزیزم..
+مامانت نمیذاره؟؟
-نه....خدا نمیذاره...
+.......
ساکت شد....دستاشو بوسیدم گفتم حالا برو وایسا ازت عکس بندازم....
چشماش پره سوال بود اما رفت....