ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلا�
میخوام براتون یه داستان بگم، بهش دقت کنین چون نوشتنش خیلی سخته
یکی موند، یکی نموند
تو یکی از شهرهای خدا، دو تا داداش زندگی میکردن که خیلی با هم رفیق بودن.
این دوتا از بچگی همه کاراشون با هم بود...
یه روز تابستونی که با ماشین رفیقشون رفته بودن مسافرت، یه جایی کنار جاده نگه میدارن و داداش کوچیکه میره اون دست اتوبان خرید کنه.
تو مغازه بود که یهو یه صدای بلندی میاد و پشت سرش صدای ترمز ماشینا و داد و بیداد مردم...
وقتی سرشو میاره بیرون، میبینه یه راننده سنگین خوابآلود، ماشینشون رو له کرده؛ اول بهتش میزنه، ولی یهو میدوه اون سمت خیابون، بدون اینکه متوجه باشه که تو اتوبانه.
هنوز به جدول وسط نرسیده بود که صدایه یه ترمز دیگه میاد و ...
وقتی بهوش میاد اول میفهمه که بالاتنش کلا تو گچه، هر دوتا دستش، یه پاش، دنده هاش و سرش شکسته ولی نمیفهمه چطوری؟؟؟
بعدش کلی خون یادش میاد!!!
بعدش یادش میاد که در دویدن به سمت یه چیزی، یه ماشین شاسی بلند بهش زده، اما چه چیزی؟؟؟
و وقتی اون چیز رو یادش میاد...
با این حال زنده میمونه.
از بیمارستان که مرخص میشه و بعد چند وقت که گچاش رو باز میکنه، تا چند وقت کارش شبها تو تاریکی آرامگاه رفتن و گریه کردن تو تنهاییاشه، چند وقت دیگه کارش نقاشی با چاقو رو بازوهاشه، چند وقت دیگه هم،،،، بگذری�
داداش بزرگه نموند،با یه عالمه خاطره واسه بقیه؛ داداش کوچیکه موند، با یه بدن پر از درد واسه خودش
داداش بزرگه که نموند اسمش رضا بود و داداش کوچیکه که موند، اسمش علی
ادامه دارد...
یا علی مدد

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.