م
مرتضی پاشاییfor ever ۱۱ سال پیش
پیام

داری دور میشی از دستام داری میری از این خونه
یه کاری با دلم کردی که از بغضت دلم خونه
داری چشماتو میبندی میگیره نبض احساس�
به جز تو هیچ کسو دیگه نه میبینم نه میشناس�
بخواب آروم گل بیتای بیتاب بگو جز تو قلبم جای کی هست
دارم میسوزم از داغ نبودت بیا بازم بخون واسم یکی هست
یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بیتابه
لالایی کن گل پونه بهشتت خواب و رویا نیس
مسافر بودی از اول زمین که جای خوبا نیس
مبارک باشه پروازت تو آغوش خدا جاته
تو هر جایی بری بازم دل بیتابم همراته
روحت شاد داداش مرتضی ، شادی روحش یه صلوات لطفا

ྫྷྫྷپوریا᳆۱۷۲ ۵ سال پیش
پیام

بنام خدا
سلام همسرم
یادت میاد چقدر برای عید برنامه داشتیم؟یادت میاد چقدر خوشحال بودیم؟یادت هست چقدر برنامه چیده بودیم برای زندگیمون؟…
۲۰بهمن۱۳۹۹…تاریخی که هیچوقت یادم نمیره…
از دستت دادم…
حالا منم و ی دنیا؛بدون تو…
حالا منم و سنگ مزارتو…
حالا منم و ی دنیا خاک و تو زیرخاک…
۷ماه؟فقط ۷ماه؟؟؟چرا؟چرا شادی من اینقدرکوتاه شد؟؟؟
سرنوشته؟؟حادثست؟؟؟
من مگه چیکار کرده بودم که باید از دستت میدادم؟…
صبای من حالا منم و تنهاییام و خاطرات تو…
همسرم چقدر کوتاه بود مدت خوشبختیمون نه؟؟؟
خوب بخوابی…♡

خ
پیام

نگران نباش پدربزرگ.."حال من خوب است" بزرگ شده ام
دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم !
آموخته ام
که این فاصله ی کوتاه بین لبخند و اشک نامش " زندگیست "
آموخته ام
دلم را سرکوب کنم که بهانه ی نبودنت را نگیرد
راستی ..دروغ گفتن را نیز یاد گرفته ام ..
حال من خوب است..!!
خوب خوب !!!!
روحتون شاد :)

ا
پیام

من مانده ام تنهای تنها میان سیل
.
.
.
.
.
..
امتحانات:x :* ( نکنه انتظار داشتی میان سیل غم ها باشه نکن لطفا از اون مغز نداشتت استفاره نکن)
امروز امتحانمون تموم شد بعد سه هفته بع هفته دیگه امتحان داریم دوباره انصاف نیست اقا انصاف نیست ( به همهی اونایی که امتحان دارن تسلیت عرض ( ارز) میکنم)

خ
پیام

چهل و چهار روز پیش پدربزرگم مریض شد ...!!
کسی که تا بحال ندیده بودیم مریض شه !!
خندان و سرحال رفت بیمارستان !!
چهار روز دیگه برگشت ..
ولی برای خداحافظی !T-T
دیگه کت و شلوار تنش نبود !!
دیگه خندان و گرم نبود !!
این دفعه فرق میکرد ..
جواب سلاممو نداد که هیچ ...
داخل یه پارچه ی سفید خوابیده بود..
دیدیمش و زار زدیم T-T
باور نمیکردیم ..
پدربزرگی که تا بحال یک بار هم عصا به دست نبود...
پدبزرگی که به عشق دیدنش هر روز در خانه اش بودیم ..
پدربزرگی که جواب سلاممان را گرم میداد ..
در احوال پرسی ها میگفت شکرخدا هستیم ..
ولی این بار دیگر نگفت که هست ...
رفت ...
36 روز بعد برادر کوچکش (حاج عموی ما)که بعد او بزرگ ما بود هم برادرش رو به ما ترجیح داد ....
ما مانده ایم همچنان در گنگی ...
حالا که خوندی یه فاتحه هم بفرست :)

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.