ز
پیام

نروووووووو♥
بِخـــــون‌‌♥
بـه یـــــادِ اون روزـــــے که مـےگفتـے⇩
یـــــکے هَـست تـو قَلبَــــــــــ‌‌‌♥ــــــــــم ‌‌⇩
که ه‌َــــــــــرشب واسه اون‌‌✍ مـےنويـــــسم ⇩
اون خـــــوابه‌‌‌‌⇩
⇦⇦مَــــــــــن مےخـــــوام بِدونـــــے واسه تـــــ‌‌‌♥‌ـــــواِ
که قَلـــــ‌‌♥ـــــب من این هَمـه بـےتـــــابه‌...
←آهاي اونيکه با آهنگاش خاطره داري→
←آهاي اونيکه شبا هدفون توي گوشِت ميذاشتي و با آهنگاش گريه ميکردي→
←آهاي اونيکه وقتي ميخوند "يکي هست " ياد اونيکه ديگه "نيست" , مي افتادي→
←آهاي اونيکه وقتي ميخوند "تحمل نداره نباشي دلي که تو تنها خداشي" , اميد ميگرفتي→
←آهاي اونيکه وقتي عشقت رفت "نرو يکي يک دونه ي من سربذار روي شونه ي من" رو گوش ميدادي"
←آهاي اونيکه وقتي عشقت رفت وقتي تنها شدي وقتي ميخوند"خداببخشه اون روکه نموند که قلب سادمو اون به خون کشيد" رو گوش دادي→
¶¶مرتضی رفت...
¶¶ما رو تنها گذاشت با یه عالمه خاطره...
¶¶روحش شاد...

ྫྷ
ྫྷྫྷپوریا᳆۱۷۲ ۵ سال پیش
پیام

بنام خدا
سلام همسرم
یادت میاد چقدر برای عید برنامه داشتیم؟یادت میاد چقدر خوشحال بودیم؟یادت هست چقدر برنامه چیده بودیم برای زندگیمون؟…
۲۰بهمن۱۳۹۹…تاریخی که هیچوقت یادم نمیره…
از دستت دادم…
حالا منم و ی دنیا؛بدون تو…
حالا منم و سنگ مزارتو…
حالا منم و ی دنیا خاک و تو زیرخاک…
۷ماه؟فقط ۷ماه؟؟؟چرا؟چرا شادی من اینقدرکوتاه شد؟؟؟
سرنوشته؟؟حادثست؟؟؟
من مگه چیکار کرده بودم که باید از دستت میدادم؟…
صبای من حالا منم و تنهاییام و خاطرات تو…
همسرم چقدر کوتاه بود مدت خوشبختیمون نه؟؟؟
خوب بخوابی…♡

خ
پیام

نگران نباش پدربزرگ.."حال من خوب است" بزرگ شده ام
دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم !
آموخته ام
که این فاصله ی کوتاه بین لبخند و اشک نامش " زندگیست "
آموخته ام
دلم را سرکوب کنم که بهانه ی نبودنت را نگیرد
راستی ..دروغ گفتن را نیز یاد گرفته ام ..
حال من خوب است..!!
خوب خوب !!!!
روحتون شاد :)

ا
پیام

من مانده ام تنهای تنها میان سیل
.
.
.
.
.
..
امتحانات:x :* ( نکنه انتظار داشتی میان سیل غم ها باشه نکن لطفا از اون مغز نداشتت استفاره نکن)
امروز امتحانمون تموم شد بعد سه هفته بع هفته دیگه امتحان داریم دوباره انصاف نیست اقا انصاف نیست ( به همهی اونایی که امتحان دارن تسلیت عرض ( ارز) میکنم)

خ
پیام

چهل و چهار روز پیش پدربزرگم مریض شد ...!!
کسی که تا بحال ندیده بودیم مریض شه !!
خندان و سرحال رفت بیمارستان !!
چهار روز دیگه برگشت ..
ولی برای خداحافظی !T-T
دیگه کت و شلوار تنش نبود !!
دیگه خندان و گرم نبود !!
این دفعه فرق میکرد ..
جواب سلاممو نداد که هیچ ...
داخل یه پارچه ی سفید خوابیده بود..
دیدیمش و زار زدیم T-T
باور نمیکردیم ..
پدربزرگی که تا بحال یک بار هم عصا به دست نبود...
پدبزرگی که به عشق دیدنش هر روز در خانه اش بودیم ..
پدربزرگی که جواب سلاممان را گرم میداد ..
در احوال پرسی ها میگفت شکرخدا هستیم ..
ولی این بار دیگر نگفت که هست ...
رفت ...
36 روز بعد برادر کوچکش (حاج عموی ما)که بعد او بزرگ ما بود هم برادرش رو به ما ترجیح داد ....
ما مانده ایم همچنان در گنگی ...
حالا که خوندی یه فاتحه هم بفرست :)

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.