در كلاس ادبيات معلم گفت فعل رفتن را صرف كن
رفتم ... رفتي .............. رفت ..
ساكت مي شوم و مي خندم
خنده ام تلخ مي شود
استاد داد مي زند خب بعد ادامه بده و من مي گوي�
بتراش اي سنگ تراش .....
سنگي از معدن درد بهر مزارم بتراش
روي سنگ قبر من
عكسي از چهره زيباي نگارم بتراش
بنويس اي سنگ تراش عاقبت شدم فداش ...
بنويس تا بدونه عمرمو دادم براش
روز آشناييمون رو تن درخت بيد ......
يار بي وفاي من عكس دو تا دل رو كشيد
گفت يكي از اون دلها فداي اون يكي بشه ...
عاقبت كشت دلمو تا كه به آرزوش رسيد