** سعید تنهای تنها **
پنجشنبه شب دلم خیلی گرفته بود..اون شب تو مسجد نه زنجیر زدم نه سینه..فقط رفتم یه گوشه نشستم ذل زدم ب یجا...هعییییی اینقد حالم بد بود ک تو مسجد چن قطره اشک از چشام بیرون اود..میدونستم اگه اونجا بمونم نمیتون جلو خودمو بگیرم واسه همین اونشب زودتر از بقیه شبا برگشتم خونه..
ساعت 11 رسیدم خونه طبق معمول رفتم سراغ تلویزیون ک "مثلا" یجوری خودمو سرگرم کنم و ب هیچ چیزی جز برنامه های تلویزیونی فک نکنم..تی وی رو روشن کردم تا ساعت 1 بتمنو نگا کردم بعد رفتم بخوابم..سرمو گذاشتم رو بالشت تازه فکرو خیالای شبونه شروع شد..مغزم انقد درگیر بود ک داشتم دیونه میشدم..بعده 2ساعت بزور خودمو خوابوندم..نیم ساعت خوابیدم دوباره بیدار شدم..دوباره همون فکرا..
واااااااای خدا مغزم..مگه یه آدم چقد میتونه ظرفیت داشته باشه؟؟؟
وقتی ب گذشتم فک میکنم..وقتی ب آیندم فک میکنم..وقتی ب سادگیم فک میکنم..وقتی ب دوروبریام فک میکنم..وقتی ب این چیزی ک هستم فک میکنم دیوونه میشم..
نمیدونم چن دقیقه یا اصن چن ساعت گذشت فقط وقتی ب خودم اومدم دیدم بالشتم خیسه خیسه..
آره دیگه بچه ها پنجشنبه شبای ما هم اینجوری میگذره..حالا این باز عادی بود..دیروز غروب (جعمه) نیدونین چجوری گذشت..الانم ک...هعیییییییی
____________________________
داداش حامد داداش خوبم من خاک زیر پاتم پاتو بلند کن تا مارو ببینی..بعدشم بهله ک تهدیده خخخخخخخ
دوستای خوبم فدا همتون مرسی ک ب یادم هستین باور کنین این لطفتونو هیچوقت فراموش نمیکنم..دلم میخواست جواب تک تکتونو بدم اما نمیتونم دیگه شرمنده..
راستی ی نفر اینجا میخواست راجب من بیشتر بدونه.در جواب باید بگم :
من کسی هستم ک رو طلا دست میذاره خاک میشه..
بچه ها من ناشکر نیستم..خدا خودش شاهده من همیشه سپاسگذارش بودم..من خودم یجوری دردامو تحمل میکنم بیشتر از همه نگران خانوادمم..دلم نمیخواد اونارو تو اون وضع ببینم.. هعی خدا پس کی ی روز خوب میاد؟؟؟؟؟
ببخشید ک طولانی شد..التماس دعا