دکتـر شـریعتـی میگوید:
از انســـان بودنم شـــــرم میکنم!
گاهی می خواهم انســـان نباشم...
گوسفندی باشم پا روی یونجه ها بگذارم!
اما دلــــی را دفـــن نکنم...
گرگی باشم گوسفندها را بدرم!
اما بدانم کارم از روی ذات است نه هوس...
خفاشی باشم که شبها گردش کنم با چشمهای کور!
اما خـوابـی را پــرپــر نکنم...
کلاغی باشم که قارقار کنم!
اما پرهایم را رنگ نکنم و دلی را با دروغ بدست نیاورم...
چـــه مــیــدانـــم شـــایـــد ...
حـیـوانـات بــه قـصــد تــوهـیــن ...
هـمـدیـگـر را "انســــان" خـطاب مـیـکـنـنـد ...