زندگیم قشنگ بود...اگه بود..
داره تو آشپزخونه ظرفای شامو میشوره.منم خسته دارم با لپ تابم کار میکنم..یه دفه دستکشاشو در میاره..میاد میشینه کنارم..جوری که ناخواسته زل بزنم به چشمای تیره رنگش..بعد یهو صدام کنه:پویــــاا..
-جان پویا..
-تو چرا انقد کم به من اهمیت میدی..
(آها گرفتم این امروزه رفته آرایشگاه مدل ابروشم عوض شده..هههه..)
فکرای شیطانی از سرم میگذره..
-من که امشب مث همیشه بودم..چیزی شده؟؟
خخخخ دیه داره جوش میاره..
همین که میخواد پاشه بره..دستشو میکشم..
آروم در گوشش: فهمیدم آرایشگاه رفتی..
عالی...مث همیشه..خیکی خوشکل شدی خانومم...
هعی...بازم آسمون ببار..