زنگ آخر ادبیات داشتیم؛معلمه اینقدر وحشی و روانی بود که سوال ازش میپرسیدی صفر میدادحالا داشت درس رستم و سهراب رو درس میداد و رسید به اونجا که رستم به تهمینه گفت:بچه اگه پسر بود فلان کن و اگه دختر بود بهمان…دوستم گفت مگه تهمینه حامله بود؟برگشت با داد گفت:چرا همیشه به جنبه ی منفی نگاه میکنین،این یک داستان حماسیه و …
اینم قیافه ی دوستم :l
من پرسیدم خوب اگه بچسون دو قلو میشد چیکار میکرد؟
از بازگو کردن ادامه ی داستان معذوریم فقط بگم که این ترم انضباط جفتمون قراره صفر بشه و...
دیگه کلاس تموم شد و زنگ خورد و منم یه جیغ از ته دلم سردادم و گفتم همه ی معلمامون از تیمارستان فرار کردن(نا گفته نماند دبیر ادبیات هنوز سر کلاس بود)