ي
پیام

گـاهـی ادم باس حـرفـهـاشو روفـقـط بـه خـدا بـگــه...
گـاهـی بـاس بــه سـرعــت عـبـور کـنـی از لـابـــه لــای مـردمــی کـه انـسـانـیـت را دفـن
کـردن و سـرتو پـایـیــن بـنـدازی و چـشـمـاتـو را بــه زمـیـن بـدوزی تـا غـمـت از چـشـمـات
سـرازیـر نـشـه
گـاهـی یـه مـُشـت بـغـض رو بـاس هشـت سـاعـت یـه بـار بـا یـه لـیـوان آب ســربـکـشـی و دراز بـکـشـی تــا اروم شـی
گـاهـی بـاس حـرف خیــلـی هـارو خــورد.....
گــاهـی بـاس حـرف رو خـاک کــرد....
ایــن روزهــا عجیب دلم گــرفـتـه.....
ایـن روزا یـه چـی شـبـیـه یـه بـغـضـه قـدیـمـی بـیـخـه گـلـومـه...
ایـن روزا و شـبـا خیـلـی داره سـخـت مـیـگـذره
دیـگـه ایـن روزا تـصـمـیـم گـرفـتـه م بـا خـودم حـرف بـزنــ�
درسـت مـثـل هـمـونـایـی کـه دیـوونـه خـطــابشـان میـکـنـن...
گـاهـی وقـتـا سـکـوت لــازمــه..
گـاهـی یـعـنـی هـمـیـشـه...یـعـنـی الـــــآن...

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.