جونم براتون بگه
یه روز یه بنده خدایی با یه شیر رفیق بوده ! حالا کاری نداریم چطوری !
خلاصه اینا با هم میرفتن و میومدن و خوش بودن ، یه روز این بنده خدای ما رو به شیره میکنه و میگه : تو خجالت نمیکشی اینقدر دهنت بو میده ؟
شیر یکم سرش را میاندازه پایین و بعد رو میکنه به طرف میگه یه کاری بگم میکنی ؟ اون چکش را بردار بکوب تو سر من !
طرف اول کلی نه میاره و بعد با اصرار شیر چکش را ور میداره و قایم میکوبه تو سر ش ،
شیر هم فرار میکنه و میره ،
بعد از دو سال که از شیر خبری نمیشه ، میبینن بر گشت پیش رفیق قدیمیش ! بعد از ماچ و بوسه و .... شیر به رفیقش میگه ببین زخم اون چکش خوب شده ؟
رفیقش میبینه و میگه اره
ولی شیر میگه
زخم اون تیکه ای که انداختی هنوز خوب نشده .
مواظب باشیم با تیکه هامون کسی اذیت نشه