بانوی شرقی ۱۲ سال پیش
پیام

عاشقم....
اهل همین کوچه بن بست کناری؛که از پنجره اش پای به قلب من دیوانه نهادی؛
تو کجا؟کوچه کجا؟پنجره ی باز کجا؟من کجا عشق کجا؟طاقت آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی؛ من دلداده به آهی بنشستیم تو در قلب و من خسته به چاهی...گنه از کیست؟از آن پنجره ی باز؟از آن لحظه ی آغاز؟از آن چشم گنه کار؟
از آن لحظه دیدار؟کاش می شد گنه پنجره و لحظه و چشمتٰ؛ همه بر دوش بگیر�
جای آن یک شب مهتاب تو را سخت در آغوش بگیرم

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.