امروز بابام گفت : بعضیا قبلا میومدن تا ما موهاشون رو کوتاه کنیم، جدیدا مدای جدید اومده دیگه کلاسشون نمیخوره؛ ما موهاشون رو کوتاه کنیم .
اشک اومد پر چشمام ...
کاش میتونستم بهش بگم: بابایی دلم لک زده واسه پس گردنی هایی که وقتی موهامو کوتاه میکردی میزدیم، دلم لک زده بر اینکه بگی بچه کم چسب و ژل بریز تو این موها ولی ... شرمنده بابایی ، دوس ندارم موهای سفید بچتو ببینی ...
سلامتی همه کسایی که تو اوج جوونی سختیه زندگی پیرشون کرد ...