هوای نفسهایت زده به سرم! بی مرام در کدامین زمین نفس میکشی که نفسهایت در هوای آسمان من ناپیداست!من کنار پنچره باز منتظر مشامی از نفسهایت با هزار تمنا به آسمان خیره میشوم... تو همچنان در کنج خیالم گرمای وجودم را میگیری و آب میشوی و من تمام میشوم از بودن...