ر
رز سفید ۱۲ سال پیش
پیام

آبان ماه 63.کردستان؛؛یکی از ارتفاعات مرزی سر دشت؛؛تمام منطقه را برف گرفته بود؛؛تا جایی که ماشین نمی توانست حرکت کند؛؛صبح جمعه دیدم مهدی نصیرایی رفت؛؛یک حلب بدون روغن را گرفت و برف ها را جمع کرد و داخل آن ریخت و گذاشت روی آتش.
گفتم: مهدی! می خوای چیکار کنی؟!
گفت: "مگه روز جمعه نیست؟! می خوام غسل روز جمعه کنم؛؛
ما می لرزیدیم واو برف ها را آب می کرد تا غسل جمعه کند؛؛
*خاطره ای از سید مرتضی دادگر

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.