آبان ماه 63.کردستان؛؛یکی از ارتفاعات مرزی سر دشت؛؛تمام منطقه را برف گرفته بود؛؛تا جایی که ماشین نمی توانست حرکت کند؛؛صبح جمعه دیدم مهدی نصیرایی رفت؛؛یک حلب بدون روغن را گرفت و برف ها را جمع کرد و داخل آن ریخت و گذاشت روی آتش.
گفتم: مهدی! می خوای چیکار کنی؟!
گفت: "مگه روز جمعه نیست؟! می خوام غسل روز جمعه کنم؛؛
ما می لرزیدیم واو برف ها را آب می کرد تا غسل جمعه کند؛؛
*خاطره ای از سید مرتضی دادگر