روزی زنبوری به موری رسید،او را دید که دانه ای گندم میبرد به خانه و آن دانه زیر و زبر میشد و آن مور با آن زیر و زبر میامد و به جهد و خیله ی بسیار آن را میکشید و مردمان پای بر او مینهادند و او را آزرده میکردند.آن زنبور آن مور را گفت که این چه سختی است که تو از برای دانه ی بر خود نهاده ای و از برای دانه ی محقر چندین مذلت میکشی؟بیا تا بینی که من چگونه آسان میخورم و از چندین نعمت های با لذت بی آن همه مشقت نصیب میگیرم.پس مور را با خود به دکان قصابی برد و جای که گوشت نیکو و فربه تر بود بنشست و از جای که نازک تر بود سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد.قصاب فراز آمد و کاردی بر وی زد و آن زنبور را به دو نیم کرد و بینداخت.آن زنبور بر زمین افتاد و آن مور فراز آمد و پایش بگرفت و میکشید و میگفت:هر که آن جا نشیند که خواهد و مرادش بود،چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود.
اسرا التوحید