عاشقانه (1)
حسین جان...
امسال آمده ام با تو پیمان ببندم...
از همه جا و همه کس رانده شده ام... دیگر برایم آبرویی نمانده که تورا بخوانم اما مگر میشود تو را نخواند...
دیگر برایم رمقی نمانده ، میخواهم کمکم کنی
میخواهم دستم را بگیری و بار دیگر از روی زمین بلندم کنی...
وگرنه... این مردمی که من دیدم مرا زیر پاهایشان له میکنند
حسین جان... کمکم کن