عاشقـانه بانــو . . .
اقای غریب�
چه بی شـرمــم من
شـــراره های آتشی که بیرون میریزم و خودنمایی که میکنم ....
آن هم در مُحَرَمَت . . .
آنوقت نمــی گویــم... تــو بخــاطر من جنگیـــدی بخــاطر آنکــه اســلام را به مــن برســانی . . .تو علی اصغرت را دادی ... خجالت کشیدی که بروی سمت خیمه ها.... خجالت کشیدی از رباب.. هی رفتی سمت میدان و هی برگشتی...
ای وای برمــن ....
تو بخاطر من سرت را بریدند
توبخاطر من کودک سه ساله ات را زدند
تو بخاطر انکه اسلام به من برسد
در حال نماز به سمتت تیر زدند
تو بخاطر من عباست را دادی
تو بخاطر من
با لبهای تشنه شهید شدی
رینبت را به خاطر من کتک زدند...
آنوقت
ای وای برمــن
ای وای برمــن
آقــا جان حسیــن
ای وای برمــن