یک بار به مترسکی گفتم
لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟
گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمیشوم.
و من اندیشیدم و گفتم،درست است،چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.
گفت:تنها کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.
آن گاه از کنارش رفتم و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه میسازند.
جبران ابراهیم جبران