روش شناخت شیطان !
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تا زمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد. در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که ….
توجه شیطان را جلب کند و یا حتی کنجکاوی شیطان را بر انگیزد، بر نخورد ، دیگر داشت خسته می شد. شیطان تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند ؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه شیطان جریان داشت، هیچ چیز نتوانست شیطان را حیرت زده کند. دلسرد و نا امید و افسرده شده بود در سایه درختی ایستاد رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار شیطان ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:”تو شیطان هستی!” ابلیس حیرت زده پرسید:”از کجا فهمیدی؟! از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقهای که اینجا هستیم، تو رو شناختم. چونکه: مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی ! از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی ! به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی ! به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی ! از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی ! حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطان هستی!” شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند. مرد با دست به پاهایش زد و گفت:”خوبه! تازه، شاخ هم که داری!”